سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بد بوئی
زان ره از خلق، عیب میجوئی
ره ما، گر کج است و ناهموار
تو خود، این ره چگونه میپوئی
در خود، آن به که نیکتر نگری
اول، آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|

خورشید خانم تو یک توپ طلایی
تو آسمونی اون بالابالایی
نور می پاشی به روی دشت و صحرا
گرم می کنی هر گوشه ی زمین را
وقتی یه دونه توی خاک می خوابه
نور تو روی خاک اون می تابه
گرم میشه و دونه شکوفا میشه
زمین پر از گل های زیبا میشه
با اینکه خیلی ناز و مهربونی
نمی ذاری نگات کنم،
چشامو می سوزونی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:50  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
ما بچه ها دوست داریم
همیشه خندون باشیم
دوست نداریم که غمگین،
خسته و گریون باشیم
بعضی آدم بزرگا
کودکی یادشون نیست
جنگ به پا می کنن
بچه ها رو یادشون نیست
با دل های سیاه و
با چشمای پر از خون
با نفرتی که کرده
اونا رو هار و مجنون
هر چی گلوله دارن
رو سرِ ما می بارن
دقّ دلی هاشونو
اینجوری درمیارن
آهای آدم بزرگا
چرا جنگ و جنایت؟
چرا ظلم و تباهی؟
چرا کینه و نفرت؟
خونه هامون خراب شد
دلهای ما کباب شد
زخمی و بیمار شدیم
از شما بیزار شدیم
کاشکی که دنیای ما
پر از صلح و صفا بود
نفرت و جنگ و کینه
از آدما ،جدا بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:48  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:25  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:0  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
اين شعر توسط

اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:6  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
صدای آب می آید،مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف،نخ های تماشا،چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست،روی استخوان روز
چه می خواهیم؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:54  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
روزگار، به خیال خودش میخواهد معصویت کودکانه مرا از من بستاند.

اما او که میداند
من هر صبح
کودک متولد میشوم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:55  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
دلتان قرص و
پایتان محکم که:
هوَ مَعَکُم أَینَ ما کُنتُم
هر کجا باشید او با شماست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:54  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|
امروز کودکی را دیدم که نقش کودکی هایش را روی بادبادکی می کشید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط زینب پیلسته(8ساله)
|